باران
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
بغضهایمرابهآسمانسپردهام.... خدابهخیر کندبارانامشبرا...
قامت
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
قامتم خم شده ...دلــ ــــم گرفته ...حس عجیبتنهاییپاهایم را میلرزاند ...خودت میدانی ...من به این نبودنت عادت ندارم
v
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
رفته ای ؟؟؟ بعضی ها بهش میگن قسمت اما من تازگیها بهش میگم به درک . . .!!!
12
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
احمقانه
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
چـــقدر احـــمقانه ست ؛از یـک قــــهوه ی تلـــخانتــظار فالِ شیــرین داشتن
134
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
کفش
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
کفش هایمکجاست ، میخواهم بی خبر راهیسفربشوم مدتیبی بهارطی بکنم،دو سهپاییزدر به در بشوم یک نفر درغبارسرگردان،یک نفر مثلبرگدر طوفان میروم گم شوم برایخودم،کم برایتودردسر بشوم داستانی شدم که پایانش ،مثل عص
رفتن
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
دیدنت بی تابم کرد... رفتنت ویرانم کرد...
زندگی
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
می دانی چیست ؟به نظر می رسد زندگی مشکل نیست ،بلکه مشکلات زندگی اند !می بینی ؟می بینی به چه روزی افتاده ام ؟حق با تو بود !می دانی چیست ؟به نظر می رسد زندگی مشکل نیست ،بلکه مشکلات زندگی اند !می بینی ؟می
عاشقم
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
خدایا عاشقم کردوکنار من نمی مونهداره دل میکنه میرهبهم میگه پشیمونهخدایت عاشقم کردو حالا از بودنم سیرهدل بی رحم اون حالا یه جای دیگه ای گیرهخودش با من نمی مونه میگه قسمت ما اینهمیذاره گردن تقدیر گناهش
عمر
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو، یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو، همین یک لحظه باقی است و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم.
خودت باش
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
{هــــــــی مـــیــــگـــه خــــودت بـــــاش!!} مـــــــن اگــــــه خـــــــودم بـــــاشــــــم {جواب سلامتم نمیدم...}
بغض
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
⇽یڪ כᓆـیـᓆــﮧ سڪوت!⇾ ⇽بــפֿــاطر تـᓄـاᓄآرزوهایے ڪـﮧ⇾ ⇽כر פــכ یڪ ᓅــــــــــــــــــڪر ᓄـانـכنـכ!!!⇾ ⇽بــפֿــاطر شبـــــــــ هایے ڪـﮧ با⇾ ⇽انـכوه سپرے ڪرכیـᓄ ⇾ ⇽بـפֿــاطر ᓆـلبــــے ڪـﮧ زیر پاے ڪسانے ⇾
داستان
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
ﺭﻭﺯﯼ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﻣﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻬﺸﺖ ﺷﺪﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺎﯾﻢ ﺑﺎﺷﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻨﺪ. ﺍﻧﯿﺸﺘﯿﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﺸﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﺍﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ 100 ﻣﯿﺸﻤﺮﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩ . ﻫﻤﻪ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﺪﻧﺪ ﺑﻐﻴﺮ ﺍ
تنها
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
♚ازتنــهـــا بــودن راضــی نیــســتــم امـــا خوشـحــالـم کـــ بـاخیـــلیـهــا نیــسـتــم♚
غربت
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
غربت را نباید در الفبای شهر غربت جستجو کرد ؛ همین که عزیزت نگاهش را به طرف دیگری کرد تو غریبی
فراموش
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
نامم را فراموش کرده ام بگذار گم شوم در این طلوع و غروبها
استاد
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي زنيم؟چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي کنند و سر هم داد مي کشند؟شاگردان فکرى کردند و يکى از آن ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش
تنهایی
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
درتنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه
پاییز
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 2:26
دیروز را ورق می زنم و خاطرات گذشته را مرور می کنم . در روزهای بی تو بودن صدای خش خش برگها را از لابلای صفحات پاییزی می شنوم و التماس شاخه ها را که در حسرت دستهای سبز تو مانده اند . کم کم به این باو