شعر | بلاگ

شعر

تعرفه تبلیغات در سایت

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد

ترس از رقیب بود ، که آخر زیاد شد

این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت

با کوچ او به شهر مهاجر زیاد شد

یک لحظه باد روسری اش را کنار زد

از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت

هی کار شاعران معاصر زیاد شد

از بس که خوب چهره و عالم پسند بود

بین زنان شهر سَر و سِر زیاد شد

گفتند با زبان خوش از شهر ما برو

ساک سفر که بست ، مسافر زیاد شد

شعر غزل,شعر,شعر عاشقانه,شعر عن الحب,شعر حب,شعر نو,شعر عن الام,شعر حافظ,شعر نزار قباني,شعر مولانا,...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 20:40